پدرخوانده تروریستهای معاصر

 

مسعود رجوي فرزند حسین در 27 مرداد سال 1327 در طبس از شهرهاي استان خراسان در خانواده اي  متوسط متولد شد. پدرش دفتر اسناد رسمي داشت. اين شغل در خانواده شان به طور سنتي مي چرخيد.

 

 

ارثی که مسهود رجوی از پدر خود برد نه کار و شغل که  توجیه گناه و اشتباه بود. حسین رجوی براي بسياري از پرونده ها رشوه مي گرفت تا كار آنها را راه بيندازد، وی به يكي از دوستان و آشنايان خود مي گويد:

«چون مي خواهم حق به حق دار برسد و حقوق مردم احياء شود از آنان رشوه مي گيرم تا كارشان را درست كنم !! و از طرفي خودم نيز به اين پول نياز دارم و پس از اين كه وضع مالي ام بهبود يافت رشوه هاي گرفته شده را در راه خدا صدقه مي دهم.» و با اين توجيه شديدآ به رشوه خواري آلوده شده بود.!!

حسین رجوی غیر از مسعود صاحب چهار فرزند پسر دیگر به نام های کاظم، هوشنگ، احمد و صالح بود که بعدها همگی به خارج از ایران کوچ کرده و بیرون از مرزهای سرزمینشان سکونت کردند. هوشنگ و صالح رجوي كه بعدها عضو شوراي ملي مقاومت شدند،  از سر سپردگان رژيم شاه بودند و لذا با بورسيه رژیم پهلوی جهت ادامه تحصيل به پاريس فرستاده شدند و به علت همكاري بي شائبه در جهت اهداف ساواك مورد عنايات شاهانه قرار گرفتند.  صالح رجوي به علت موفقيت هايش در امور محوله از سفير كبير و بازرس مخصوص شاه كمك نقدي دريافت داشته است. كاظم رجوي نیز قبل از انقلاب با نوشتن مقالات شاه پسندانه در خارج از كشور و در جهت جلب رضايت شاه قدم بر مي داشت.

 

صالح رجوی همانند برادرش شديدا زن باره و مشروبخوار بود به گونه‌ای که به گفته‌ی برخی اعضای کادر مرکزیت منافقین در سفری که به عراق و نزد برادرش داشت علیرغم این كه زن خارجي داشت از مسعود از دختران سازمان طلب كرده بود .وي در مصاحبه راديويي در لس آنجلس گفته بود كه در ايران تحت حاكميت منافقين نوشيدني ،كشيدني و پوشيدني آزاد خواهد بود. احمد رجوي نيز فردي ناشايست و فاسد بود كه همانند صالح وقتي به عراق آمده بود از مسعود درخواست زن مجاهد كرده بود. هوشنگ رجوي به علت سكونت طولاني مدتش در اروپا از قبل از انقلاب به تمام راههاي غير قانوني براي اقامت و زندگي آشنا بود كه اين پتانسيل را بعد ازانقلاب براي كمك به گروه تروريستي منافقین بكار گرفت.

در این میان تنها کسی که به ظاهر مخالف اعمال رجوی بود، مادرش بود. مادر رجوي زن ساده و تنهايي بود و هميشه مي گفت بر پدر حنيف نژاد لعنت كه مسعود را كشيد به اين راه و ما پدر ومادرها را بدبخت كرد. من شب و روز به حنيف نژاد لعنت مي كنم .من بچه ندارم ،چند تا پسر دارم انگار كه ندارم ،اگر مسعود راست مي گويد و مسلمان است رضايت پدر و مادر شرط است ، من كه از او هيچ راضي نيستم و هميشه نفرينش مي كنم راه او راه اسلام و خدا نيست و اسم او را جلوي من نياوريد.

مادرش مي گفت : مسعود پيش خدا مسئول است، اگر مسلمان است و اين حرفها را مي فهمد (حالا من بي سواد ) او كه سواد دارد ،كوچكي و بزرگي را نمي فهمد ، دلش براي من نمي سوزد ، صبر و تحملم تمام شده است ، اين خر طبسي(مسعود)زندگي من را تباه كرد ، من از او راضي نيستم ،دل من شكسته است ، او مسلمان نيست ، هر كس من را مي بيند مسعود را نفرين مي كند به پدرش لعنت مي فرستد ،پدر ومادرهاي سازمان نيز او را لعنت مي كنند ،او بايد بيايد توبه كند ،او كه يك خر طبسي بيشتر نيست ، او را به اين كارها چي؟ مي خواهد بزرگي كند.

او زندگي مان را از هم پاشيد و برادرانش را نيز آواره و بدبخت كرد ، من او را عاق كردم و شيرم حرامش باشد . وقتي كسي از اطرافيان نامي از مسعود مي برد مادر مسعود مي گفت اسم او را نبريد ،دنداني خراب بود ،كشيدم وانداختم بيرون.آوارگي بچه هايم و نديدن بچه هايم و تنهائيم همه اش تقصير مسعود خير نديده است. وی در جایی دیگر گفته بود که پسرش باید دست امام خمینی را ببوسد و از او عذر خواهی کند.

مسعود رجوي تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در مشهد گذراند. گرچه از کم و کیف این دوران اطلاع جامعی در دسترس نیست، ولی همان مقدار اندک بازگو شده خود دال بر این موضوع بود که هوچی گری، دروغ‌گویی، کینه توزی و وراجی از خصائص ذاتی این تروریست خونخوار بود. يكي از همسايه هاي دوران نوجواني رجوي در جايي مي گويد: پدرم به خاطر پوست تيره مسعود به او سياه خان مي گفت و گاهي همين سياه خان (رجوي) به پشت بام خانه شان مي رفت و با داد و فرياد مردم را جمع مي كرد و مي گفت : آي مردم ،مادرم به ما غذاي گنديده مي دهد و برايمان با مرغ مرده غذا مي پزد و مادرش با سرو صدا او را از پشت بام پايين مي كشيد ،مسعود در آن زمان 17 ساله بود و با اين كارها مردم محله را به دور خودش جمع مي كرد ،در حالي كه وضع مالي آنها خوب بود و مادرش نياز به اين كارها نداشت.

رجوی سپس براي تحصيل در رشته حقوق به دانشگاه تهران رفت. در آن جا بود كه با محمد حنيف نژاد، بنيانگذار سازمان منافقین، آشنا شد. و در سال 1346 هنگامي كه تنها 19 سال داشت به عضويت سازمان درآمد و به عنوان جوان ترين عضو مركزيت و گروه ايدئولوژي سازمان برگزيده شد! حب جاه و مقام با ذره ذره کالبد او عجین گشته بود و در نیل رسیدن به ریاست سازمان، بعد از دستگیری‌اش با ساواک با کمال میل همکاری بود و محل اختفای مرشد و معلمش حنیف نژاد و سایر اعضای کادر مرکزی را لو داد و به پاس این خوش خدمتی‌ها، حکم اعدامش به حبس ابد تقلیل پیدا نمود

 

طی زمان حضور وی در زندان و نیز انقلاب ایدئولوژیک بوجود آمده، رجوی نیز به مارکسیست گرایش پیدا نمود و لیکن از ترس عواقب آن از اظهار رسمی این گرایش امتناع کرد. در زندان با ایجاد محفل های چند نفره سعی در تثبیت جایگاه به عنوان نفر اول سازمان داشت. بعد از آزادی نیز برای اینکه از قافله عقب نماند سعی نمود خود را انقلابی و مخالف رژیم پهلوی نشان دهد و پس از پیروزی انقلاب نیز از انقلاب و حضرت امام حمایت نمود. اما بعد از اینکه از سفره انقلاب چیزی عایدش نشد و نتوانست نیات پلیدش را در ورطه عمل پیاده کند با گروه تروریستش آتش کین و خشم خود را به روی مردم کوچه و بازار و خادمان ملت در دولت گشود و بیش از دوازده هزار نفر از مسئولان و مردم ایران اسلامی را با فجیع‌ترین وضع ممکن به خاک و خون کشید.

رجوی همواره از افرادی که هم رده و هم سطح خود بودند وحشت داشت و برای همین بود که با جا گذاشتن موسی خیابانی (نفر دوم سازمان) در ایران و فرار مذبوحانه‌اش به پاریس شرایط را برای هلاکت یار و رفیق قدیمی‌اش فراهم نمود. وی حتی برای فریب موسی به همسر خودش اشرف ربیعی و فرزند خردسالش نیز رحم نکرد و برای جلب توجه خیابانی، همسر و فرزند را در کنار موسی خیابانی در ایران گذاشت و فرار کرد و اگر در روز هلاکت اشرف ربیعی در 19 بهمن 1360 ، فداکاری یکی از نیروهای کمیته نبود، فرزند رجوی نیز در آتش شهوت و قدرت طلبی پدر می‌سوخت.

مسعود رجوي به پدر و مادر خودش هم رحم نكرد و آنها را بازيچه اهداف قدرت طلبانه خود نمود و در حالي كه پدر و مادرش در خانه خود زندگي بدون دردسري داشتند و كسي هم به آنها كاري نداشت به دروغ به آنها گفته بود رژيم قصد دستگيري شما را دارد و برنامه اي مشكوك ترتيب دادند كه آنها از خانه فراري شوند و بعد هم شرايطي پيش آوردند كه آنها دستگير شوند تا مسعود به اين وسيله به نفع خودش تبليغ كند كه جمهوری اسلامی به پدر و مادر پير رهبر منافقین هم رحم نكرده و آنها را دستگير نموده است.

پس از کم شدن شر اشرف وی بلافاصله بخاطر قدرت طلبی و زیاده خواهی و از سوی دیگر شهوت رانی‌اش با فیرزوه بنی صدر که سالها از وی کوچکتر بود، ازدواج نمود.

در رجوی چند خصلت بیش از سایر رذیله‌های اخلاقی‌اش نمود دارد. کینه توزی، شهوت رانی(چه بعد جنسی و چه بعد غیر جنسی(مثلا شهوت بی حد و پایان به قدرت و...))، ترسو و بد بین بودن حتی به نزدیکترین افراد منتسب به خود.

در زمان حضور وی در فرانسه، به علت ناکارآمدی از یک سو و فضاحت‌های به بار آورده چه برون و چه درون تشکیلاتی که نمود آن خیانت به رفیقش مهدی ابریشمچی و ارتباط با همسر وی[1] بود، به شدت تحت فشار قرار داشت؛ از سوی دیگر از آنجا که اربابان و حامیان تشکیلات تروریستی منافقین حاضر به حمایت بی نتیجه نبودند، رجوی را مجبور ساختند که مخلصانه لباس بردگی رژیم بعث را بر تن کند و به عراق کوچ کند.

 پس از ورود رجوی به عراق و مسائل و مصائب پیش آمده از خوش رقصی او و تشکیلاتش برای عراق و حس سرخوردگی شدیدی که برای اعضا بخصوص بعد از فضاحت و شکست در عملیات مرصاد بوجود آمد، فضا برای عیان شدن جلوه‌ی دیگر رجوی که همان حرافی، وراجی و سخنرانی بود فراهم شد.

انقلاب های ایدئولوژیک وی و نشستهای طولانی مدت درون تشکیلاتی و نیز خرد کردن شخصیت و هویت نداشته و مجبور کردن اعضا به پرستش و فنا نمودن خود در آمال و امیال رجوی آغاز گشت. وی همه اعضا را مجبور به جدایی از همسران و فرزندان خود نمود و از سوی دیگر برای رسیدن به زنهای سازمان آنها وارد شورای رهبری نمود که کلید ورود به شورا فقط و فقط از کانال هم آغوشی و هم بستری با رجوی می‌گذشت.

از سوی دیگر صدام نیز به نارکارآمدی رجوی و تشکیلات منافقین پی برد و حاضر به پناه دادن بی نتیجه به منافقین نبود، لذا رجوی مجدد تشکیلات فرقه گونه‌ایش را به ترور و آتش افروزی برخواند و در اواخر دهه 70 دستور ترور افرادی که بیشترین ضربه را به به منافقین و افشای ماهیت آنان زده بود، داد.[2] در کنار آن خمپاره زنی و بمب گذاری‌های ایذایی در ایران، آخرین تیر ترکش رجوی برای اعلام وجود بود.

پس از حمله آمریکا به عراق و از بین رفتن حامی رجوی(صدام) از سرنوشت وی نیز اطلاعی در دست نیست و از آن زمان به غیر از چند فایل صوتی و بیانیه ، خبری از او نیست.

برخی معتقد هستند که وی در همان سال 1382 در جریان حساب های درون تشکیلاتی منافقین به هلاکت رسیده است.

عده‌ای بر این باورند که وی به سرزمینهای اشغالی و تحت حمایت رژیم صهیونیستی گریخته و برخی نیز بر این باورند که وی خود قربانی بلند پروازی‌های مریم قجر شده و توسط او و باندش به هلاکت رسیده ولی اسمش به مثابه اهرمی در دست بیوه سابق ابریشمچی برای حکمرانی درون تشکیلاتی است.

در سیرک ویلپنت سال 1397 که همه ساله به بهانه اعلام جنگ منافقین با ملت و دولت ایران برگزار می‌گردد، ترکی الفیصل[3] که به اذعان بسیاری از اعضای سازمان منافقین و نهادهای بین المللی با مریم قجر عضدانلو همسر ابریشمچی رابطه عاشقانه داشته و حتی در برخی محافل خبر رسمی ازدواج (مجدد نامشروع) این دو با هم تایید شده است، اعلام کرد که رجوی هلاک شده است.

هر چند زنده بودن و یا نبودن این ابلیس مجسم هیچ تاثیری در اذهان و جامعه ندارد ولیکن همین قدر که تشکیلات نفاق به خاطر آگاهی از نفرت وجود داشته از او حتی حاضر نیست سرنوشت سیاه وی را علنا اعلام کند خود موید بر آن است که رجوی و منافقین جز در راه دشمنی با خدا و مردم قدم برنداشته و نخواهند داشت و فرجام کار منافقین باقی مانده نیز همچون رهبر سابقا بلا منازعشان جز آتش و جهنم دنیوی و اخروی نخواهد بود.

 



[1] مریم قجر همسر ابریشمچی که ابتدا به عنوان ندیمه فیروزه بنی صدر و بعدها به عنوان مسئول دفتر رجوی کار می‌کرد، برای پیمودن پله‌های ترقی خود را خاضعانه در اختیار رجوی قرار داد و بدون توجه به همسر و عواقب کار خود حد ارتباط را تا جایی بالا برد که بسیاری فرزند بجای مانده از وی و ابریشمچی را به مسعود رجوی نسبت می دهند. رجوی برای جلوگیری از فضاحت به بار آمده انقلابی ایدئولوژیک راه انداخت و ابریشمچی را مجبور به طلاق دادن مریم قجر نمود. مسعود رجوي در توجيه عمل خود، آن را به اسلام و عمل پيامبر و ازدواج پيامبر با زن پسرخوانده خود زيد، مقايسه كرد. بر اساس مذهب شيعه امامت خود را اعلام كرد و زنش را نيز براي تطميع، رهبر عقيدتي ناميد و بيش از پيش مبارزات سياسي را به نفع دگماتيسم مذهبي كم رنگ و بي ارزش كرد.

[2] شهید لاجوردی، شهید صیاد شیرازی

[3] رئییس سابق دستگاه اطلاعاتی عربستان