کد خبر : 140
تاریخ انتشار : دوشنبه 17 فوریه 2020 - 8:23

پدرخوانده تروریستهای معاصر

مسعود رجوی

مسعود رجوی
کینه توزی، شهوت رانی و ترسو بودن از خصلتهای بارز رجوی است

“پایگاه اطلاع رسانی مجاهدین”؛ مسعود رجوی فرزند حسین در ۲۷ مرداد سال ۱۳۲۷ در طبس از شهرهای استان خراسان در خانواده ای متوسط متولد شد. پدرش دفتر اسناد رسمی داشت. این شغل در خانواده شان به طور سنتی می چرخید.


هر چند این شغل از پدر به پسر به ارث نرسید و لیکن ارث توجیه گناه و اشتباه به طور کامل از سوی پدر به مسعود رجوی به ارث رسید. حسین رجوی برای بسیاری از پرونده ها رشوه می گرفت تا کار آنها را راه بیندازد،وی به یکی از دوستان و آشنایان خود می گوید:
«چون می خواهم حق به حق دار برسد و حقوق مردم احیاء شود از آنان رشوه می گیرم تا کارشان را درست کنم !! و از طرفی خودم نیز به این پول نیاز دارم و پس از این که وضع مالی ام بهبود یافت رشوه های گرفته شده را در راه خدا صدقه می دهم.» و با این توجیه شدیدآ به رشوه خواری آلوده شده بود.!!
حسین رجوی غیر از مسعود صاحب چهار فرزند پسر دیگر به نام های کاظم، هوشنگ، احمد و صالح بود که بعدها همگی به خارج از ایران کوچ کرده و بیرون از مرزهای سرزمینشان سکونت کردند. هوشنگ و صالح رجوی که بعدها عضو شورای ملی مقاومت شدند، از سر سپردگان رژیم شاه بودند و لذا با بورسیه رژیم پهلوی جهت ادامه تحصیل به پاریس فرستاده شدند و به علت همکاری بی شائبه در جهت اهداف ساواک مورد عنایات شاهانه قرار گرفتند. صالح رجوی به علت موفقیت هایش در امور محوله از سفیر کبیر و بازرس مخصوص شاه کمک نقدی دریافت داشته است. کاظم رجوی نیز قبل از انقلاب با نوشتن مقالات شاه پسندانه در خارج از کشور و در جهت جلب رضایت شاه قدم بر می داشت.
صالح رجوی نیز همانند برادرش شدیدا زن باره و مشروبخوار بود به گونه‌ای که به گفته‌ی برخی اعضای کادر مرکزیت منافقین در سفری که به عراق و نزد برادرش داشت علیرغم این که زن خارجی داشت از مسعود از دختران سازمان طلب کرده بود .وی در مصاحبه رادیویی در لس آنجلس گفته بود که در ایران تحت حاکمیت منافقین نوشیدنی ،کشیدنی و پوشیدنی آزاد خواهد بود. احمد رجوی نیز فردی ناشایست و فاسد بود که همانند صالح وقتی به عراق آمده بود از مسعود درخواست زن مجاهد کرده بود. هوشنگ رجوی به علت سکونت طولانی مدتش در اروپا از قبل از انقلاب به تمام راههای غیر قانونی برای اقامت و زندگی آشنا بود که این پتانسیل را بعد ازانقلاب برای کمک به گروه تروریستی منافقین بکار گرفت.
در این میان تنها کسی که به ظاهر مخالف اعمال رجوی بود، مادرش بود. مادر رجوی زن ساده و تنهایی بود و همیشه می گفت بر پدر حنیف نژاد لعنت که مسعود را کشید به این راه و ما پدر ومادرها را بدبخت کرد.من شب و روز به حنیف نژاد لعنت می کنم .من بچه ندارم ،چند تا پسر دارم انگار که ندارم ،اگر مسعود راست می گوید و مسلمان است رضایت پدر و مادر شرط است ، من که از او هیچ راضی نیستم و همیشه نفرینش می کنم راه او راه اسلام و خدا نیست و اسم او را جلوی من نیاورید.
مادرش می گفت : مسعود پیش خدا مسئول است ،اگر مسلمان است و این حرفها را می فهمد (حالا من بی سواد ) او که سواد دارد ،کوچکی و بزرگی را نمی فهمد ، دلش برای من نمی سوزد ، صبر و تحملم تمام شده است ، این خر طبسی(مسعود)زندگی من را تباه کرد ، من از او راضی نیستم ،دل من شکسته است ، او مسلمان نیست ، هر کس من را می بیند مسعود را نفرین می کند به پدرش لعنت می فرستد ،پدر ومادرهای سازمان نیز او را لعنت می کنند ،او باید بیاید توبه کند ،او که یک خر طبسی بیشتر نیست ، او را به این کارها چی؟ می خواهد بزرگی کند.
او زندگی مان را از هم پاشید و برادرانش را نیز آواره و بدبخت کرد ، من او را عاق کردم و شیرم حرامش باشد . وقتی کسی از اطرافیان نامی از مسعود می برد مادر مسعود می گفت اسم او را نبرید ،دندانی خراب بود ،کشیدم وانداختم بیرون .آوارگی بچه هایم و ندیدن بچه هایم و تنهائیم همه اش تقصیر مسعود خیر ندیده است. وی در جایی دیگر گفته بود که پسرش باید دست امام خمینی را ببوسد و از او عذر خواهی کند.
مسعود رجوی تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در مشهد گذراند. گرچه از کم و کیف این دوران اطلاع جامعی در دسترس نیست، ولی همان مقدار اندک بازگو شده خود دال بر این موضوع بود که هوچی گری، دروغ‌گویی، کینه توزی و وراجی از خصائص ذاتی این تروریست خونخوار بود. یکی از همسایه های دوران نوجوانی رجوی در جایی می گوید:پدرم به خاطر پوست تیره مسعود به او سیاه خان می گفت و گاهی همین سیاه خان (رجوی) به پشت بام خانه شان می رفت و با داد و فریاد مردم را جمع می کرد و می گفت : آی مردم ،مادرم به ما غذای گندیده می دهد و برایمان با مرغ مرده غذا می پزد و مادرش با سرو صدا او را از پشت بام پایین می کشید ،مسعود در آن زمان ۱۷ ساله بود و با این کارها مردم محله را به دور خودش جمع می کرد ،در حالی که وضع مالی آنها خوب بود و مادرش نیاز به این کارها نداشت.


رجوی سپس برای تحصیل در رشته حقوق به دانشگاه تهران رفت. در آن جا بود که با محمد حنیف نژاد، بنیانگذار سازمان منافقین، آشنا شد. و در سال ۱۳۴۶ هنگامی که تنها ۱۹ سال داشت به عضویت سازمان درآمد و به عنوان جوان ترین عضو مرکزیت و گروه ایدئولوژی سازمان برگزیده شد! حب جاه و مقام با ذره ذره کالبد او عجین گشته بود و در نیل رسیدن به ریاست سازمان، بعد از دستگیری‌اش با ساواک با کمال میل همکاری بود و محل اختفای مرشد و معلمش حنیف نژاد و سایر اعضای کادر مرکزی را لو داد و به پاس این خوش خدمتی‌ها، حکم اعدامش به حبس ابد تقلیل پیدا نمود.
طی زمان حضور وی در زندان و نیز انقلاب ایدئولوژیک بوجود آمده، رجوی نیز به مارکسیست گرایش پیدا نمود و لیکن از ترس عواقب آن از اظهار رسمی این گرایش امتناع کرد. در زندان با ایجاد محفل های چند نفره سعی در تثبیت جایگاه به عنوان نفر اول سازمان داشت. بعد از آزادی نیز برای اینکه از قافله عقب نماند سعی نمود خود را انقلابی و مخالف رژیم پهلوی نشان دهد و پس از پیروزی انقلاب نیز از انقلاب و حضرت امام حمایت نمود. اما بعد از اینکه سفره انقلاب چیزی عایدش نشد و نتوانست نیات پلیدش را در ورطه عمل پیاده کند با گروه تروریستش آتش کین و خشم خود را به روی مردم کوچه و بازار و خادمان ملت در دولت شعله زد و بیش از دوازده هزار نفر از مسئولان و مردم ایران اسلامی را با فجیع‌ترین وضع ممکن به خاک و خون کشید.
رجوی همواره از افرادی که هم رده و هم سطح خود بودند وحشت داشت و برای همین بود که با جا گذاشتن موسی خیابانی (نفر دوم سازمان) در ایران و فرار مذبوحانه‌اش به پاریس شرایط را برای هلاکت یار و رفیق قدیمی‌اش فراهم نمود. وی حتی برای فریب موسی به همسر خودش اشرف ربیعی و فرزند خردسالش نیز رحم نکرد و برای جلب توجه خیابانی همسر و فرزند را در کنار موسی خیابانی در ایران گذاشت و فرار کرد و اگر در روز هلاکت اشرف ربیعی در ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ ، فداکاری یکی از نیروهای کمیته نبود، فرزند رجوی نیز در آتش شهوت و قدرت طلبی پدر می‌سوخت.
مسعود رجوی به پدر و مادر خودش هم رحم نکرد و آنها را بازیچه اهداف قدرت طلبانه خود نمود و در حالی که پدر و مادرش در خانه خود زندگی بدون دردسری داشتند و کسی هم به آنها کاری نداشت به دروغ به آنها گفته بود رژیم قصد دستگیری شما را دارد و برنامه ای مشکوک ترتیب دادند که آنها از خانه فراری شوند و بعد هم شرایطی پیش آوردند که آنها دستگیر شوند تا مسعود به این وسیله به نفع خودش تبلیغ کند که جمهوری اسلامی به پدر و مادر پیر رهبر منافقین هم رحم نکرد و آنها را دستگیر نمود.
پس از کم شدن شر اشرف وی بلافاصله برای قدرت طلبی و زیاده خواهی اش و از سوی دیگر شهوت رانی‌اش با فیرزوه بنی صدر که سالها از وی کوچکتر بود، ازدواج نمود.


در رجوی چند خصلت بیش از سایر رذیله‌های اخلاقی‌اش نمود دارد. کینه توزی، شهوت رانی(چه بعد جنسی و چه بعد غیر جنسی(مثلا شهوت بی حد و پایان به قدرت و…))، ترسو و بد بین بودن حتی به نزدیکترین افراد منتسب به خود.
در زمان حضور وی در فرانسه، به علت ناکارآمدی از یک سو و فضاحت‌های به بار آورده چه برون و چه درون تشکیلاتی که نمود آن خیانت به رفیقش مهدی ابریشمچی و ارتباط با همسر وی بود، به دشت تحت فشار قرار داشت؛ از سوی دیگر از آنجا که اربابان و حامیان تشکیلات تروریستی منافقین حاضر به حمایت بی نتیجه نبودند، رجوی را مجبور ساختند که مخلصانه لباس بردگی رژیم بعث را بر تن کند و به عراق کوچ کند.
پس از ورود رجوی به عراق و مسائل و مصائب پیش آمده از خوش رقصی او و تشکیلاتش برای عراق و حس سرخوردگی شدیدی که برای اعضا بخصوص بعد از فضاحت و شکست در عملیات مرصاد بوجود آمد، فضا برای عیان شدن جلوه‌ی دیگر رجوی که همون حرافی، وراجی و سخنرانی بود فراهم شد.
انقلاب های ایدئولوژیک وی و نشستهای طولانی مدت درون تشکیلاتی و نیز خرد کردن شخصیت و هویت نداشته و مجبور کردن آنها به پرستش و فنا نمودن خود در آمال و امیال رجوی آغاز گشت. وی همه اعضا را مجبور به جدایی از همسران و فرزندان خود نمود و از سوی دیگر برای رسیدن به زنهای سازمان آنها وارد شورای رهبری نمود که کلید ورود به شورا فقط و فقط از کانال هم آغوشی و هم بستری با رجوی می‌گذشت.
از سوی دیگر صدام نیز به نارکارآمدی رجوی و تشکیلات منافقین پی برد و حاضر به پناه دادن بی نتیجه به منافقین نبود، لذا رجوی مجدد تشکیلات فرقه گونه‌ایش را به ترور و آتش افروزی برخواند و در اواخر دهه ۷۰ دستور ترور افرادی که بیشترین ضربه را به به منافقین و افشای ماهیت آنان زده بود، داد. در کنار آن خمپاره زنی و بمب گذاری‌های ایذایی در ایران، آخرین تیر ترکش رجوی برای اعلام وجود بود.
پس از حمله آمریکا به عراق و از بین رفتن حامی رجوی(صدام) از سرنوشت وی نیز اطلاعی در دست نیست و از آن زمان به غیر از چند فایل صوتی و بیانیه ، کار خاص دیگری مشاهده نشده است.


برخی معتقد هستند که وی در همان سال ۱۳۸۲ در جریان حساب های درون تشکیلاتی منافقین به هلاکت رسیده است.
عده‌ای بر این باورند که وی به سرزمینهای اشغالی و تحت حمایت رژیم صهیونیستی گریخته و برخی نیز بر این باورند که وی خود قربانی بلند پروازی‌های مریم قجر شده و توسط او و باندش به هلاکت رسیده ولی اسمش به مثابه اهرمی در دست بیوه سابق ابریشمچی برای حکمرانی درون تشکیلاتی است.
در سیرک ویلپنت سال ۱۳۹۷ که همه ساله به بهانه اعلام جنگ منافقین با ملت و دولت ایران برگزار می‌گردد، ترکی الفیصل که به اذعان بسیاری از اعضای سازمان منافقین و نهادهای بین المللی با مریم قجر عضدانلو همسر ابریشمچی رابطه عاشقانه داشته و حتی در برخی محافل خبر رسمی ازدواج (مجدد نامشروع) این دو با تایید شده است، اعلام کرد که رجوی هلاک شده است.
هر چند زنده بودن و یا نبودن این ابلیس مجسم هیچ تاثیری در اذهان و جامعه ندارد ولیکن همین قدر که تشکیلات نفاق به خاطر آگاهی از نفرت وجود داشته از او حتی حاضر نیست سرنوشت سیاه وی را علنا اعلام کند خود موید بر آن است که رجوی و منافقین جز در راه دشمنی با خدا و مردم قدم برنداشته و نخواهند داشت و فرجام کار منافقین باقی مانده نیز همچون رهبر سابقا بلا منازعشان جز آتش و جهنم دنیوی و اخروی نخواهد بود.