کد خبر : 241
تاریخ انتشار : چهارشنبه 4 مارس 2020 - 10:24

حکومت خيالي در پاريس و بغداد

تاریخچه منافقین قسمت هشتم

تاریخچه منافقین قسمت هشتم
حد ارتباط مسعود رجوی با مریم قجر عضدانلو به حدی بود که اشرف دختر مریم قجر عضدانلو را به مسعود رجوی نسبت می دادند نه به مهدی ابریشمچی

“پایگاه اطلاع رسانی مجاهدین”؛ پس از فرار مذبوحانه رجوی و بنی صدر به پاریس، و به تبع آن هلاکت موسی خیابانی به عنوان تنها رقیب رجوی در ریاست بر تشکیلات، رجوی در پی استقرار تشکیلات نفاق در فرانسه با همکاری ابوالحسن بنی‎ صدر رئیس جمهور مخلوع برآمد.
مسعود رجوی مدتی با بنی صدر به همکاری پرداخت. بنی‎ صدر که هنوز خود را رئیس جمهور قانونی می‌دانست، طی حکمی رجوی را به سمت نخست وزیر شورای مقاومت منصوب کرد. در همین دوران بود که رجوی‌ ای که از شر همسر نخست خود اشرف ربیعی خلاص شده بود، چشم به فیروزه دختر کم سن و سال بنی ‎صدر دوخت و بنی‎ صدر علیرغم شعارهایش در مورد قباحت استفاده ابزاری از زن، فیروزه را به عقد رجوی‌ ای درآورد که اختلاف سنی فاحشی با دخترش داشت.
نظام جمهوری اسلامی با کسب پیروزی‌ های پی در پی نظامی در عرصه جنگ تحمیلی و نیر برخورداری از حمایت گسترده مردمی و اتحاد و انسجام داخلی و سرکوب قاطع و مؤثر ضد انقلاب، به مرحله‌ ای از ثبات رسیده بود که دیگر نمی‌ شد وعده سقوط آن و بازگشت به تهران، ظرف دو سه ماه آینده را داد. در این بین منافقین باقی مانده در ایران اکثرا یا به هلاکت رسیده بودند و یا زندانی شده بودند و باقی مانده اعضا نیز با ترورهای کور و آشوبهای لحظه‌ای دیگر توان مقابله با نظام را نداشتند.
پیام های رجوی و فراخوانهای او به اعضای داخل دیگر اثر بخش نبود، و سازمان بیش از هر چیز نیاز به یک مکان تجمع و انسجام داشت. رجوی فارغ از همه موضوعات، زنبارگی و عیش و نوش خود را به حد اعلا رسانیده بود. ارتباط های بی حد و حصر و نا مشروع با اعضای سازمان به خصوص با رئیس دفترش مریم قجر عضدانلو(همسر مهدی ابریشمچی) باعث شد تا فیروزه بنی صدر نیز از وی جدا شود. حد ارتباط مسعود رجوی با مریم قجر عضدانلو به حدی بود که اشرف دختر مریم قجر عضدانلو را به مسعود رجوی نسبت می دادند نه به مهدی ابریشمچی. کم کم حرف و سخن های پیش آمده در سازمان به جایی رسید که رجوی مجبور شد برای حفظ اندک آبرو و اعتبار نداشته خود مبحث «انقلاب ایدئولوژیکی» را مطرح کند که به سبب آن تصاحب مریم قجر عضدانلو، همسر مهدی ابریشم‎چی، نفر دوم سازمان بود.
رجوی و هوادارانش آن را گامی بلند در جهت ارتقای مقام زن دانستند. به دستور رجوی، ابریشم‎چی همسر خود را طلاق گفت و بلافاصله بدون رعایت مسائل شرعی از جمله عِدّه طلاق، مسعود و مریم با هم ازدواج کردند. این حادثه قباحت‎بار تأثیر بدی در بین همگان حتی محافل خارج از کشور گذاشت. مثلا گروهک راه کارگر که یک گروه کمونیستی بود در بیانیه‌ای اعلام کرد که این کار «افکار عمومی را به شدت مبهوت و اخلاق عمومی را عمیقا جریحه‎دار ساخت».
در مقابل مهدی ابریشم‎چی(یا همان مهدی بی غیرت) اعلام کرد که «مخالفت با مشیت مسعود، کفرآمیزتر از مخالفت با مشیت خداست». به پاس این از خودگذشتگی ابریشم‎چی، رجوی نیز مینا خیابانی، خواهر موسی خیابانی را که ۱۲ سال از ابریشم‌چی کوچکتر بود، به وی جایزه داد و اجازه داد این دو با هم ازدواج کنند.

از این به بعد «ترکیب مسعود و مریم» جایگزین کلمه «مسعود» که ورد زبان افراد و هواداران سازمان بود، شد. مسعود رجوی در مراسم جشن ازدواج خود این حادثه را «انفجار رهایی» خواند و گفت : «در اینجا صحبت از انفجار است، انفجار رهایی».
در حالی که رجوی فکر می‌ کرد فرانسه مامن و پناه‌گاه امنی برای او و اعضای سازمانش است، اما فرانسوی ها برای حفظ ظاهر حمایت از دمکراسی و مخالفت با تروریسم از یک سو و ترس از وجود یک گروه تروریستی مثل منافقین در خاک خود از سوی دیگر ، تصمیم بر آن گرفتند که برای خروج از خاک فرانسه به منافقین فشار بیاورند و خواهان اخراج آنها از کشور خود شدند.
رجوی که باید زودتر یک مکانی برای اسقرار خود پیدا می‌نمود، با این تحلیل که ابرقدرتها نخواهند گذاشت ایران پیروز جنگ باشد و در عراق بازنده نخواهد بود، تصمیم گرفت رودربایستی را کنار بگذارد و علنا و رسما در کنار صدام قرار گیرد. {در تاریخ سیاسی کشورهای جهان بسیار به ندرت به موردی برمی‌خوریم که یک گروه سیاسی مخالف نظام، با دشمنی که به خاک کشورش حمله کرده و آن را در اشغال دارد، این ‎چنین متحد شود و خود را به آن بفروشد} پس از مذاکرات مقدماتی رجوی و طارق عزیز در پاریس، وی در ۱۷ خرداد ۱۳۶۵ از فرانسه اخراج و وارد بغداد شد و بلافاصله تشکیلات سازمان نیز به بغداد منتقل شد. همکاری با دولت عراق در خلال جنگ با ایران موجب جدایی برخی همفکران این سازمان از جمله ابوالحسن بنی صدر و قطع همکاری با منافقین گردید.


از این به بعد رجوی و گروهش به طور کامل در اختیار دستگاه اطلاعاتی عراق قرار گرفتند و به مجری بی‎چون و چرای اوامر صدام تبدیل شدند. اولین اقدام رجوی در بغداد، تشکیل «ارتش آزادی‎بخش ملی» بود. با تمهیدات و وعده و وعیدهای فراوان شماری از اعضاء و هواداران و بعضا فریب‎ خوردگان غیرسازمانی وارد بغداد شدند و در اردوگاه‎های موسوم به «اردوگاه اشرف» مستقر شدند و در آنجا به فراگیری فنون نظامی و جنگهای کلاسیک پرداختند. رجوی می‌خواست وانمود کند که سازمان از مرحله ترور و جنگهای شهری گذر کرده و اکنون به مرحله‌ای رسیده که می‌تواند اقدام به جنگ‌ ها‌ی کلاسیک نظیر جنگ دو کشور، نماید. رژیم صدام امکانات و تجهیزات فراوانی در اختیار آنان قرارداد. پس از انقلاب ایدئولوژیک کذایی بسیاری از زنان سازمان در اردوگاه اشرف دارای اختیارات وسیعی شده بودند.
چهار دوره انقلاب ایدئولوژیک از سال ۶۴ تا ۷۲ در سازمان رخ داد و هر بار تحت یک عنوانی رقبا یا مخالفین بالقوه و بالفعل رجوی در داخل سازمان سرکوب شدند و برخی تصفیه فیزیکی یا ناپدید شدند، و نمایش‌ها‌ی تشکیلاتی پر سر و صدایی برپا شد تا موجودیت متزلزل و شکست خورده سازمان نزد هواداران ترمیم شود و بقای تشکیلات تضمین گردد.
حتی زیارت وارث دستکاری شد و با عنوان «السلام علیک یا مسعود، السلام علیک یا مریم» در داخل سازمان و نشریه عمومی آن انتشار علنی یافت. مسعود رجوی به مقام رهبر عالی نائل شد و مریم رجوی به مقام فرماندهی ارتش آزادی‎بخش و سپس رییس شورای مقاومت و بالاخره رییس جمهوری منصوب شد. هر از چند گاهی نیز یکی از زنان عضو سازمان با کابینه‌ای زنانه بر مسند ریاست کل سازمان می‌نشست و در مقدمات و تبعات آن با آب و تاب گزارش‎ها و ماجراها برای اعضای منفعل و بی‎انگیزه سازمان آفریده می‌شد و تا مدتی آنها را سرگرم می‌ساخت.
«ارتش آزادی‎بخش ملی» کاری جز چند عملیات ایذایی در مرزها علیه جمهوری اسلامی نتوانست صورت دهد. مهمترین و احمقانه‌ترین اقدام رجوی و ارتش کوچکش «عملیات فروغ جاویدان» بود. در آخرین روزهای جنگ تحمیلی، و پس از آنکه ایران قطعنامه آتش بس را پذیرفت و همزمان با تجاوز رژیم صدام در جنوب و غرب کشور باستثنای هوایی و توپخانه‌ ارتش عراق عده‌ای از اعضای و هواداران فریب‎خورده، با تجهیزات و سلاحهایی که صدام به آنان داده بود سوار بر چند دستگاه نفربر زرهی که آرم ارتش آزادی‎‎بخش ایران بر آنها نقش بسته بود، از جاده خسروی ـ قصرشیرین وارد کشور شدند؛ و در جاده آسفالته و با سرعت شروع به پیشروی به سمت تهران نمودند. آنان چنین توجیه شده بودند که هر کجا پا بگذارند مردم به آنان می‌پیوندند و با کمک مردم و نیروی عظیم پشتیبانی، می‌توانند تا تهران پیشروی کنند.

اما نیروهای نظامی و مردمی ایران، به فرماندهی امیر سپهبد شهید علی صیاد شیرازی در عملیاتی به نام «مرصاد» طی روزهای سوم تا ۶ مرداد ۱۳۶۷ این عده را تار و مار کردند. و باعث ایجاد یک کینه عمیق از شهید صیاد در دل سیاه رجوی شدند.
عملیات «فروغ جاویدان» شکست خورد و ارتش کوچک منافقین پراکنده شدند. سرنوشت شرکت‎ کنندگان در عملیات «فروغ جاویدان» کشته شدن و دستگیری توسط مردم و نیروهای نظامی بود. از آنجا که مسعود رجوی از این سرنوشت محتوم کاملا آگاه بود شماری از اعضای باسابقه منافقین را که احتمال مخالفت‌ شان با وی می‌رفت، با شرکت دادن آنها در این عملیات به کام مرگ فرستاد.
به گفته یکی از اعضای سابق سازمان ، مرکزیت منافقین بعد از شکست عملیات، زیر تیغ تیز انتقاد بود و باید جواب این ماجراجویی بی‎منطق را می‌داد. رجوی پیش‎ دستی کرد و با به راه انداختن مرحله سوم انقلاب ایدئولوژیک، سعی کرد دوباره اعضا را سرگرم کند. رجوی از اعضا خواست همه چیز خود را فدای او کنند: «به ما آموزش می‌دادند که خود را به رهبری بسپاریم و به او نگاه کنیم و با پای او راه برویم…. گناهانتان را به او واگذار کنید، او شما را می‌بخشد».
این مرحله تحمیق اعضا و هواداران «عبور از تنگه» نام گرفت. چون شکست عملیات سازمان در تنگه چهار زبر یا مرصاد رخ داده بود. از این به بعد پرستش رجوی به اصل محوری اعتقادات منافقین تبدیل و آنان از یک گروه سیاسی با ایدئولوژی خاص به یک فرقه با عقاید خاص تبدیل شوند. در این دوران به فرمان رجوی، زنان از مردان جدا شدند و ارتباط بر مبنای ازدواج میان زن و مرد در سازمان از بین رفت.
پس از عملیات مرصاد و آثار آن بر وضعیت سازمان، شمار زیادی از اعضا و وابستگان تشکیلات در عراق و اروپا تلاش کردند از سازمان جدا شوند ولی با خشونت درون‎سازمانی مواجه شدند و به روشهای مختلف از جمله فرستاده شدن به زندان های مخوف حزب بعث مانند ابوغریب مورد ایذاء و آزار قرار گرفتند. تا آنجا که بعضی از سازمانهای حقوق بشری غیردولتی به یاری آنان شتافتند و برای نجات قربانیان سازمان تلاش وسیعی را آغاز نمودند.